مهر
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند از پی اش بروید .
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است . وچون بالهایش شما را در بر می گیرند وابدهید. اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
وچون با شما سخن می گوید او را باور کنید اگر چه صدایش رویاهای شما را برهم زند.
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد شما را مصلوب می کند. همچنان که می پروراند هرس می کند . همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد.
همه این کارهارا مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید. و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.
اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید. پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید و به آن جهان بی فصل بروید که در آن می خنندید اما نه خندهء تمام را و می گویید اما نه تمام اشک را.
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی نمی گیرد مگر از خود. مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید. زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است.
هنگامی که مهر می ورزید مگویید ((خدا در دل من است)) بگویید (( من در دل خدا هستم)) و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید زیرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
********************************
شادی شما همان اندوه شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید چه بسیار که با اشکهای شما پر می شود .
و آیا جز این چه می تواند بود ؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر می شود .
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوزهء کوزه گر سوخته است؟
هر گاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست. و نیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریهء شما از برای چیزی ست که مایهء شادی شما بوده است.
به راستی شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آویخته اید. فقط آنگاه که خالی هستید در یک ترازو آرام می مانید.
هرگاه که خزانه دار شما بر می دارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرید شادی و اندوه شما ناگزیر زیر و زبر می شود.

